معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

586

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

كليد حقّه از ياقوت تر ساخت * گشادش قفل و در وى گوهر انداخت و يوسف را از زليخا دو پسر متولد شد يكى افراهيم و ديگرى ميشا « 1 » . آنگاه يوسف « بعد اللّتيّا و الّتى » از زليخا سؤال فرمود كه : اى زليخا بعد از آنكه با عزيز مدّت چندين گاه قرين و همنشين مىبودى چگونه مهر بكارت بر نقد باعيارت باقيست ، اين غنچهء سربسته به تنسّم نسيم سحرى ناشكفته چون ماند ؟ و اين گوهر خجسته از تصرّف الماس استيناس ناسفته چون رسته ؟ زليخا گفت : كه در اوان صغر كه جام ضمير از نقوش خير و شرّ هنوز عكس‌پذير نگشته بود ، از ممرّ خيال غافله اشتعال از حرام و حلال نگذشته ، در خواب صورت زيباى ترا بر اين منوال كه اكنون مشاهده مىكنم ديده بودم ، و نام و نشان و منزل و مكان پرسيده بودم ، از آن وقت باز ، بساط محبّت در ساحت ضميرم گسترده ، و اين نقد شريف را به امانت به من سپرده بودى ، از آن روز باز ، اين حقّه را سر بسته نگاه مىداشتم و رايت وفادارى بر بساط فرمان‌بردارى مىافراشتم ، اگر چه صد هزار تيغ ملامت از دست ارباب غرامت بر فرق خوردم امّا به حمد اللّه كه امانت را بىخيانت به سلامت تسليم كردم . يوسف چون از وى اين معنى استماع فرمود ، مهرش بر مهر بيفزود و او را از جان شيرين دوست‌تر داشت ، و با وى عذر ما تقدّم خواست اين معنى اظهار كرد يا زليخا « أ ليس هذا خير ممّا تريدين » مواصلت بدين‌طريق نه بهتر از آنچه مىخواستى ؟ زليخا گفت : اى صدّيق ملامت مكن كه مرا جوانى و كامرانى مغرور مىداشت و ثروت و غنا و تنعّم و استغنا مسرور و ترا جمالى بكمال صباحت آراسته بر مثال سروى در باغ حسن و ملاحت نوخواسته .

--> ( 1 ) - د : ميثا .